سفر زمستونی...
به نام خدا...
به خاطر تعطیلی روز شنبه تصمیم گرفتیم بریم به زادگاه مامان بزرگها و بابا بزرگهای بردیا... تا هم یه آب و هوایی عوض کنیم هم از طبیعت زمستونی همدان لذت ببریم...
بار و بندیل بردیا (شامل تمام لباسهای زمستونی بردیا و انواع غذاهای کمکی فریز شده) رو بستیم و راهی شدیم...
.gif)
اینجا: گردنه ی آوج...

صبح روز شنبه....gif)

واااااااااااااااااای هوا بس نا جوانمردانه سرد بود
.gif)
انقدر سرد که بردیا فقط از پشت شیشه برف رو تماشا میکرد....
ولی بعد از کلی شال و کلاه کردن بردیا رفت حیاط...

بردیا و مامانش در سرمای ١٠درجه زیر صفر همدان

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری ست تاریک...
که سرما سخت و سوزان است....
.gif)


وقتی هم که رسیدیم خونه... بردیا شاد وخوشحال ازینکه رسیدیم خونمون با اشتهای تمام شروع کرد به خوردن پاهای خوشگل و توپولوش... جالبه که ول کن هم نبود ...

این بود گزارش تصویری از سومین سفر بردیا به همدان
.gif)


سفر زمستونی...
